چشمها، چشمها…
منبع پایان ناپذیر انرژی
.
.
.
.
.
چشمها، چشمها…
منبع پایان ناپذیر انرژی
.
.
.
.
.
کلاهمونو اگه باد نبرده
که برده …
یا که خوره دلامونو نخورده
که خورده …
یا اگه غم که خنده هاش چرنده
نمی تونه به ریشمون بخنده
می خنده …
می خنده …
..
.
You’re tearing me apart
Crushing me inside
You used to lift me up
Now you get me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again ?
Again, again….l
You’re killing me again
Am I still in your head ?
You used to light me up
Now you shut me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again?f
Without your love
You’re tearing me apart
With you close by
You’re crushing me inside
Without your love
You’re tearing me apart
Without your love
I’m dazed in madness
Can’t lose this sadness
I can’t lose this sadness
Can’t lose this sadness
آخرین ساعات سال.. . آخرین شب زمستان .
ساعت چهار و بیست و نه است و صدای آواز کلاغ می آید …
دیدم همه از ورد پرس تعریف میکنند ،نگاهی انداختم و محیطش کمی تا قسمتی صمیمی به نظرم آمد. این بود که در نصفه شب سرد زمستانی این بلاگ را به پا کردم.
و اما باید درباره نام اینجا بگویم که حدود 9 ماه پیش این واژه ناخودآگاه به زبانم آمد ، البته که با چکه ای طنز و مزاح . بعدتر که خواستم وبلاگی راه بیندازم دنبال نام می گشتم که دیدم چه چیزی بهتر از این . توضیح بیشترندارد.